![]() |
![]() |
|
|
پسرک با لباسهای کهنه ش اومد تو کافه آخه لباس دیگه ای نداشت که بپوشه از همون موقع که وارد کافه شد همه یه جوری نگاش میکردن می دونست چرا اینجوری نگاش می کنن و میدونست که همه میدونن اون و پدرش کجا و چطور زندگی می کنن پیش خدمت اومد و با عصبانیت به پسرک گفت که چی میخواد پسرک گفت : اون بستنی های شکلاتی تون چنده ؟ گارسون جواب داد : 75 سنت پسرک یه نگاهی به پول های تو جیبش کرد ... و گفت : اون بستنی ها که روش توت فرنگیه چنده ؟ جواب شنید : 50 سنت (البته با عصبانیت بیشتر گارسون) گفت : اون بستنی اا چنده ؟ جواب شنید: 35 سنت یه نگاه دیگه به پول هاش کرد و گفت: یه دونه از اینا برای من میارین !! گارسون گفت : باشه ولی هر وقت تموم شد زود از اینجا برو پسرک یه کم ناراحت شد ولی اون دیگه عادت کرده بود گارسون بستنی رو آورد ... پسرک بستنی ش رو خورد ... پیش خدمت اومد که میز رو تمیز کنه پسرک 50 سنت به اون داد و گفت : 15 سنت هم انعام برای شما پسرک نمی دونست چرا پیش خدمت دستاش لرزید و اشک از چشماش جاری شد ولی پیشخدمت میدونست که پسرک میتونست با پولش بستنی رو که بیشتر دوست داره بخره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:49 توسط محمد صادق , زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| BEST SITES |
|
همه چیز در مورد جن ساعت دلتنگی گالری عکس (فوتوسرچ) ترانه های فارسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|