![]() |
![]() |
|
|
پنجره را گل می زنم ! در را ديوار می كشم ! روزنه ها را لكه می گيرم توپ را برمی دارم به خود گل می زنم بيست و يك بر هيچ !!! سلام ... خنده دار نیست ؟ فکر می کنم هر سال به سالِ قبل و هر ماه به ماهِ قبل ... چند روز پیش ، تقریبا توو روزای آخر خرداد ، تولدم بود . بیست و یک سالم تموم شد ! تشکر از همه
خدایا شکر ! به خاطر همه نعمتهایی که به ما دادی آن نعمتهایی که فهمیدیمشان و شکر گفتیم آنهایی که فهمیدیمشان و شکر نگفتیم و حتی آن هایی که هیچگاه نفهمیدیمشان ...
تازگیها حرفهایم بوی نا شکری می دهد خدایا ... لطفا تو به چشم درد دل ببین !
بی مقدمه ... رفتم نزد طبیبی تا سه حرفه آخر را درمان کنم
به خاطر هراس از دست دادن ، چه چیزهایی را که از دست ندادیم !!!
میان شکاف باریک دو سنگ در دل کوه بلند پشت آن آبشار کوچک شاید جای مناسبی نباشد برای عشق بازی امّا یادت باشد ... خاطرههای زیبا هرگز ساده به دست نمیآید .
بد نیست اگر گاهی سَری به مرده شور خانه خاطرات بزنیم . تا ببینیم خاطرات مرده مان را و به یاد آوریم روزگار نه چندان دوری را که این خاطرات همه زندگیمان بود ... همه دلخوشیمان ... و ببینیم چه زود از یاد می بریم ، تا بفهمیم که چه زود از یاد می رویم ... !
چه رشد سریعی دارد میزان توقعات دیگران از ما !
ديگر از دست هيچکس کاری ساخته نيست
پرنده ای كه بی پرواز نشسته است حرمت بال را شكسته است ...
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است . آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست . دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد گاهی اما برای رسیدن به او ، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت . نه ذکر و نه دعا . نه التماس و نه استغفار تنها بی باکی است که به کار می آید . بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش . گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی آری ؛ آتش را به امید سوختن و دریا را به امید غرق شدن بخواه .
همه ی ما تنهاییم !!! بازی روزگار را نمی فهمم من تو را دوست می دارم ... تو ديگری را ... ديگری مرا ... و همه ی ما تنهاييم ...
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهی نگاه ميکرد زنی در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت : مواظب خودت باش کودک پرسيد : ببخشيد خانم ! شما خدا هستيد ؟ زن لبخند زد و پاسخ داد : نه ، من فقط يکی از بنده های خدا هستم کودک گفت : ميدانستم با او نسبت داری ...
آزادی حقيقی آن نيست كه هر چه ميل داريم ، انجام بدهيم بلكه آنست كه آنچه را حق داريم ، انجام دهیم .
هرگز در ميان موجودات ، مخلوقی كه برای كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود . اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست ، جز آدميان . « ويكتورهوگو ؛ بينوايان »
دیوانه ! مرا ديوانه ميشمارند ... چراكه روزهايم را به دينارهايشان نمی فروشم
دست هايی که ياری ميرسانند مقــدس تر از دست هايی هستند که دانه های تسبيح را ميگردانند .
و چه مهمانان بی دردسری هستند ، مـــــــــردگان ... !! نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنـــــها به شمــــــعی قانعنـــــد و اندکــــــی سکـــــــوت ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حرف آخر -----> کاریو شروع نکن که اگه کم آوردی کسی غیر از خودتم ضرر ببینه !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 9:43 توسط محمد صادق , زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| BEST SITES |
|
همه چیز در مورد جن ساعت دلتنگی گالری عکس (فوتوسرچ) ترانه های فارسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|